X
تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers
پر آرزوهام، پرهام
پر آرزوهام، پرهام
جوانه زدن های پسر کوچولوی من
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 توسط مامان |
سلام شیرین زبون پنج ساله ی من

دیروز تا تونستم بغلت کردم، بوئیدمت، بوسیدمت و تا تونستم گفتم "تولدت مبارک" و تو هم همه ی هزاران بارش رو با ناز جواب دادی  "مرسییییی"

باور کردنش سخته که پنج سال از اون روزا گذشته و تو سالم و سلامت کنار منی، پیش منی، تبدیل شدی به عزیزترین ِ من و هر روز صب با این جمله چشمات رو باز میکنی که:

ــ ای وای مامان، شنبه مو خط نزدم!!! (همون برنامه ی هفتگی و ۱،۲،۳...شنبه هاش )

برای تغییر برنامه ی جشن تولدت از این پنجشنبه به سه شنبه ی هفته ی آینده بی طاقت میشی که:

ــ اِ چرا زیادش کردی؟؟؟

و وقتی من روزای هفته رو ریزتر مینویسم تا هم اندازه ی برنامه ی بالائی بشه، اون دل صادق و پاک کودکانه ت میپذیره و کوتاه میاد، اما وقتی موقع خط زدن روزا میشه تازه، درک میکنه که چقدر تا روز موعود فاصله داره اما بازم به عشق یه جشن تولد در کنار دوستان، اعتراضی نمیکنه

باور کردنش برام سخته.... که این پسرک شیطون که ثانیه ای رو برای دویدن و پریدن و نشستن، حروم نمیکنه پسر منه، همونی که میگفتن زنده نمیمونه، همون که بدون دستگاه سیاه میشد، همون که سی سی، سی سی بهش شیر میدادم.... حالا با ورود بابای کیک به دستش به خونه، هیجان زده میشه، با سرعت باد، تمام لامپ ها رو خاموش میکنه، پیش دستی میاره... :

ــ لامپا رو خاموش کنین... مامان شمع بیار... مامان کاش کادو هم میدادی!!!

فقط یه شمع فوت میکنی، کیک میخوری و یه کتاب هدیه می گیری، اما میگی:

ــ چه خوش گذشتا

برا خاله الهه شیرین زبونی میکنی که:

ــ تولدمه البته الان مهمون نداریما

باور کردنش برام سخته..... که این واقعیته.... که این یه رویا نیست

تولدت مبارک عشق کوچولوی پنج ساله ی من

آرزو میکنم پدر بشی تا عشق یه پدر رو درک کنی وقتی دلش طاقت نمیاره که روز تولد پسرش تا هفته ی آینده که جشنش برگزار میشه، بدون کیک سر بشه

و عشق مادری رو که دیوانه وار دوستت داره اما اینروزها یه کم بی حوصله ست و هر روز خودشو مواخذه میکنه برای این عصبانیت های مداوم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1392 توسط مامان |
سلام

 

نذر آقاجون ادا شد، با پای برهنه و دست در دست بابا و آقاجون....

اونقدر منقلب بودیم که اون لحظات فقط در قلب مون ثبت شد و برات هیچ تصویری ازش ندارم

من که لایقش نیستم اما امیدوارم به اینکه سقای کربلا این ادای دین رو به پاکی و زلالی قلب تو بپذیره ازمون

بعد از اون خواب رویائی، به زندگی قبلی مون برگشتیم اما با یه سوغاتی معروف : سرفه

اونهمه ماسک و ظرف یکبار مصرف و دستکش و نایلون هم اثر نکرد چون همون اول کار، توی مسیر ویروس سرماخوردگی رو از ثنا جون گرفتی و روز آخر دیگه سرفه هات پیش رومون "سان" میدادن، طوریکه دو روز به هیچ عنوان نمی تونستی غذا بخوری و انگار که تنها نیت شون تکه تکه کردن روح و روان من و بابائی بود که موفق هم شدن البته

نجف، جشن شب میلاد پیامبر توی هتل و هدیه ی عمو رضا به بچه ها

و اما کربلائی پرهام مون اولش این شکلی بود:

و از امام حسین تنها یه خواسته داشت:  یه نی نی هم سن و سال!!!!! 

و بعد از چند روز رفت و آمد به حرم و زیارتنامه ها و وداع های مداوم، این شکلی شد:

دو روز قبل از برگشت با بغض و آه و ناله و التماس:

ــ کی میریم خونه مون؟ دلم برا خونه مون تنگ شده

ــ دیگه داریم میریم عزیزم

ــ آخ جون... آخ جون....  تولدم تولدم

و تازه فهمیدم که جریان بی تابی و دلتنگی ت اینه؟؟؟؟؟!!!!  بخاطر همین تمام اون اسباب بازی ها و عروسک هائی که بعنوان باج خریداری میشد فقط یکی دو ساعت اثر میکرد.

در حال بدو بدو توی خیابون با راکن جدید و بدون توجه به التماسهای من!

شیطنت هات هم که طبق روال همیشه در جریان بود تا جائیکه من بارها دنبال پسرکی که خیال می کردم گم شده گشتم و در نهایت کجا پیداش می کردم؟؟؟؟؟  دقیقا" کنار خودم اما چنان در اوج شیطنت که نمی دیدمت (متاسفانه مجالی برای نوشتنش ندارم وگرنه میگفتم برات که چجوری قلب ما رو لرزوندی وقتی اتوبوس حرکت کرد اما تو کنار خیابون بودی و یا چطور توی گمرک آتیش میسوزوندی و من دنبالت میگشتم. عکسش تو گوشی باباست و بعدا" ضمیمه ش میکنم)

 

پ.ن: احساس کردم چه عمری ازم تلف شده که تابحال همت نکرده بودم برم و اونقدر به یاد همه تون بودم و آرزو کردم که هر کسی نرفته زودتر قسمتش بشه که تقریبا" میتونم بگم برا خودم دعا نکردم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 توسط مامان |
آخرين مطالب


....
ليست دوست جونام

Design by:Blog Skin & geraph